خرجش تراشيدن يك مداد است. تيغ و مداد كال! من هميشه مدادهايم را مي تراشم تا مغز باريك و بلند آن راحت روي كاغذ سر بخورد.انگار تقديرش اين بود كه بعد از هر چهار سال همه ي زندگيش از نو شروع شود. از نو، از يك جاي ديگر! اين اواخر چهار سال روستاي كوچكي در جنوب، چهار سال در پايتخت ، و حالا چهار سالي كه اينجا تمام مي شد. صبح روزي كه مهيار در را برويش باز كرد ، من از پشت پنجره طبقه دوم آن خانه او را ديدم. با همان كيف چرمي وكت قهوه اي وصله دوزي شده داخل شد. مثل هميشه دست را پشت گودي كمر مهيار قلاب كرد و گونه هايش را بوسيد.مي دانستم كه دست مهيار را مي گيرد و با هم مي آيند تا لبه استخر كه از آن پايين، مهيار مرا صدا بزند . بوي عطر مازولاي اسپانيايي اش از آن پايين بالا مي آمد و از پنجره داخل مي شد و تا من به پله ها برسم همه ي اتاق خواب را پر مي كرد.
وقتهايي كه مي آمد صبحانه را پاي سرو جواني كه شاخه هايش به ميز نمي رسيد باهم مي خورديم. هميشه ورودي غير منتظره داشت .آن اوايل مهيار وانمود مي كرد كه هميشه به حضور ناخوانده اش معترض است. " دكتر ، وقتي شما را مي بينم ربدوشامبر ارغواني مي پوشيد و هميشه پيپ فالكون عاج فيلتان را در دست داريد، ياد محمود مي افتم. هندوي غمگيني كه عاشق دختري رقاص شده بود و تا آخر عمر ، بعد از مرگ او از خانه بزرگ گرمسيري اش بيرون نيامد." اين مطلب را مي شد خاطره اي ناميد، كه در جمع سه نفره ما هر روز بعد از صرف صبحانه تعريف مي شد. مهيار شيفته ي صداي زنگدار او بود.
من نويسنده ي خاطراتش بودم. صبحانه را كه مي خورديم، بالا ميرفتم و منتظر او مي ماندم تا او قصه هاي چهار ساله اش را برايم تعريف كند.در فاصله اي كه بالا بودم خدمتكار برايم چاي بابونه مي آورد و من مدادهايم را مي تراشيدم تا براي نوشتن آماده شود. سفارشي گرفته بودم ازيك مجله ي بزرگ ادبي براي نوشتن داستان وصال عاشقانه ي دختر و پسري كه بهم وفادار بودند. وقتي بالا مي آمد و داستانهايش ، اتفاقهاي واقعي زندگيش را شروع مي كرد ،من بايد نامها و سالها و نكات مهمي كه به نظرم، مي توانست ايده ي يك داستان عاشقانه شود را روي تكه هاي كوچك كاغذ يادداشت مي كردم. او هر روز آنها را از اول مرور مي كرد و تا شب، با تخصصي كه در خلاصه كردن داستانهاي تكراري داشت، يك داستان جلو مي افتاد.دختركان غمگيني كه با چشمهاي گريان سر بر شانه ي او مي گذاشتند و آلام عاشقانه خود را براي او بازگو مي كردند. مهيار در فاصله ي داستانها براي ما چاي مي آورد. او بلند قد و چهار شانه بود و ساعد هاي لاغر و ورزيده اي داشت. رگهاي دستش سبز بودند و خون سبز در آنها جريان داشت. مهيار چاي را روي ميز مي گذاشت و وقتي بر مي گشت و من مي ديدم كه به چشمهاي قهوه اي اش لبخند مي زند و از كنار او كه رودرروي من ، روي يك صندلي نشسته بود مي گذشت. آن وقتها مهيار گيسوانش را روي شانه اش مي انداخت و لبهايش را سرخ مي كرد.
شامگاه كه كار نوشتن خاطرات تمام شده بود ما دوباره دور هم جمع مي شديم و غذاهاي سبك را مزمزه مي كرديم. او و مهيار دوست داشتند غذاهاي تمام نواحي دنيا را امتحان كنند.مزاج من براي خوردن بعضي خوراكي ها مقاومت مي كرد ولي با اين حال با سرعتي كم نظير محتويات بشقابم را مي بلعيدم و غذا خوردن آنها را تماشا مي كردم.اين اواخر وقتي پشت ميز مي نشستيم او تمام مدت شانه اش را به شانه ي مهيار مي چسباند و زير گوش او آهسته نجوا مي كرد و مهيار با صداي بلند به حرفهاي او مي خنديد.
من قدي بلند و دماغ بزرگ و سر تيزي داشتم كه چون هميشه موهايم را مي تراشيدم قيافه ام مضحك به نظر مي رسيد.آن روزها هنوز تمام موهايم سفيد نشده بود و پوست سرم با آن موهاي تراشيده به پوست خز راسوي پاييزي اي مي ماند كه هنوز پوست جديدش را نينداخته است. يكي از روزها، وقتي داشت خاطره ي جديدي را راجع به دختر بلند قد و سياه گيسويي كه چشمهايي قهوه اي داشت، تعريف مي كرد و من، شيفته و غرق نوشتن آن بودم، متوجه شدم كه كم كم دارد به سكسكه مي افتد.سكسكه اش بالا گرفت تا جايي كه براي بار چندم بلند شد و از تنگ آب بلوريني كه معمولا" تا شب بي استفاده مي ماند ، آب خورد.آخر سر با حالتي وحشت زده حين بلند شدن از صندلي اش زمين خورد و سفيدي تمام چشمهايش را گرفت و همانطور كه سكسكه مي كرد بيهوش روي كف اتاق رها شد.من از پشت ميز او را تماشا مي كردم.رنگ صورتش كه زرد شده بود كم كم به حالت عادي برگشت و از شدت سك سكه اش كاسته شد.چشمهايش را باز كرد.بلند شد و روي زمين نشست.بند كفشهايش را باز كرد و دوباره محكم آنها را بست. ايستاد و به من گفت كه بايد برود.من مهيار را صدا زدم تا او را به بيرون در راهنمايي كند.آن شب من و مهيار تا صبح نخوابيديم و بي آنكه راجع به چيزي حرف بزنيم تا ديروقت توي تراس طبقه دوم آن خانه نشستيم .نزديكي هاي صبح وقتي بيدار شدم توي رختخوابم بودم. صداي مهيار از توي آشپزخانه مي آمد كه آهنگي را به زباني كه من نمي دانستم زمزمه مي كرد.مدت مديدي به سقف زل زده بودم ،تا وقتي كه مهيار داخل اتاق شد و من چشمهاي سياه و كشيده اش را ديدم كه مرطوب و قرمز بودند . وقتي از اتاق بيرون مي رفت، فرياد زدم : " او يك مكار است،هزار دختر سر بر شانه ي او گريه كرده اند. هزار دختر در دامن او اشك خواهند فشاند بي آنگه او يكي را دوست بدارد.هيچ نصيبي از آن نخواهي برد.." صداي فريادم در غمناله ي مهيار پيچيد و مهيار از ابتداي راه پله ي دوار پايين شد.
در تمام آن مدت او هيچ شبي را در آن خانه نماند و هميشه قبل از غروب،اصرارهاي من و مهيار را براي ماندن رد مي كرد . من كاغهايم را جمع مي كردم ، او از من خداحافظي مي كرد و مهيار او را تا انتهاي باغ، از ميان بوته هايي كه سايه هايشان روي سنگفرش افتاده بود رد مي كرد تا جاي كه توي سايه ها ، هر دوشان گم مي شدند.من از تراس آنها را تا آخر تماشا مي كردم و بعد بر مي گشتم تا نوشته هايم را در طبقه بندي خاطره ها جا دهم.شبي كه فرداي آن، آنها رفتند، من توي تراس نشسته بودم و پيپم را دود مي كردم.خدمتكار بالا آمد تا از من خداحافظي كند.من از او خواستم كه مرا پايين ببرد .صندلي ام را هل داد و كمك كرد كه از پله ها پايين بروم. مهيار كنار استخر نشسته بود و به ماه كه توي آب افتاده بود نگاه مي كرد.آرام كنارش توقف كردم. ماه كامل بود و نور آبي آن روي صورتش مي لرزيد. به او گفتم كي خواهد رفت.نگاهم كرد و گفت كه هر وقت او بخواهد اين شهر را ترك مي كنند.پرسيد كه آيا نوشتن خاطرات بس نيست. به او گفتم،كار من اين است كه آنها را بنويسم ولي اگر مي خواهد برود به من فكر نكند.همانطور كه نشسته بود و به زمين نگاه مي كرد سنگ ريزه اي را به آب پرت كرد.موجها تصوير ماه را توي آب را بهم مي زدند. من به آن خانه فكر مي كردم كه پر از خاطراتي بود كه لحظات زيادي از گذشته ي ما لابلاي آنها سطر به سطر ، در هم ريخته و باژگون پراكنده بود.گويي هميشه منتظر رفتن او بوده ام بي آنكه لحظه اي به خود بينديشم.
