تبليغاتX
خشت و آینه

خشت و آینه

 

 

خرجش تراشيدن  يك مداد است. تيغ و مداد كال! من هميشه مدادهايم را مي تراشم تا مغز باريك و بلند آن راحت روي كاغذ سر بخورد.انگار تقديرش اين بود كه بعد از هر چهار سال همه ي زندگيش از نو شروع شود. از نو، از يك جاي ديگر! اين اواخر  چهار سال روستاي كوچكي در جنوب، چهار سال در پايتخت ، و حالا چهار سالي كه اينجا تمام مي شد. صبح روزي كه مهيار  در را برويش باز كرد ، من از پشت پنجره طبقه دوم آن خانه او را ديدم. با همان كيف چرمي وكت قهوه اي وصله دوزي شده داخل شد. مثل هميشه دست را پشت گودي كمر مهيار قلاب كرد و گونه هايش را بوسيد.مي دانستم كه دست مهيار را مي گيرد و با هم مي آيند تا لبه استخر كه از آن پايين، مهيار مرا صدا بزند . بوي عطر مازولاي اسپانيايي اش از آن پايين بالا مي آمد و از پنجره داخل مي شد و تا من به پله ها برسم همه ي اتاق خواب را پر مي كرد.

وقتهايي كه مي آمد صبحانه را پاي سرو جواني كه شاخه هايش به ميز نمي رسيد باهم مي خورديم. هميشه ورودي غير منتظره داشت .آن اوايل مهيار وانمود مي كرد كه هميشه به حضور ناخوانده اش معترض است. "  دكتر ، وقتي  شما را مي بينم ربدوشامبر ارغواني مي پوشيد و هميشه پيپ فالكون عاج فيلتان را در دست داريد، ياد  محمود مي افتم. هندوي غمگيني كه عاشق دختري رقاص شده بود و تا آخر عمر ، بعد از مرگ او از خانه بزرگ گرمسيري اش بيرون نيامد." اين مطلب را مي شد خاطره اي ناميد، كه در جمع سه نفره ما هر روز  بعد از صرف صبحانه تعريف مي شد. مهيار شيفته ي صداي زنگدار او بود.

 من نويسنده ي خاطراتش بودم. صبحانه را كه مي خورديم، بالا ميرفتم  و منتظر او مي ماندم تا او قصه هاي چهار ساله اش را برايم تعريف كند.در فاصله اي كه بالا بودم  خدمتكار برايم چاي بابونه مي آورد و من مدادهايم را مي تراشيدم تا براي نوشتن آماده شود. سفارشي گرفته بودم ازيك مجله ي بزرگ ادبي براي نوشتن داستان وصال عاشقانه ي دختر و پسري كه بهم وفادار بودند. وقتي بالا مي آمد و داستانهايش ، اتفاقهاي واقعي زندگيش را شروع مي كرد ،من بايد نامها و سالها و نكات مهمي كه به نظرم، مي توانست ايده ي يك داستان عاشقانه شود را روي تكه هاي كوچك كاغذ يادداشت مي كردم. او هر روز آنها را از اول مرور مي كرد و تا شب، با تخصصي كه در خلاصه كردن داستانهاي تكراري داشت، يك داستان جلو مي افتاد.دختركان غمگيني كه با چشمهاي گريان سر بر شانه ي او مي گذاشتند و آلام عاشقانه خود را براي او بازگو مي كردند. مهيار در فاصله ي داستانها براي ما چاي مي آورد. او بلند قد  و چهار شانه بود و  ساعد هاي لاغر و ورزيده اي داشت. رگهاي دستش سبز بودند و خون سبز در آنها جريان داشت. مهيار چاي را روي ميز مي گذاشت و وقتي بر مي گشت و من مي ديدم كه به چشمهاي قهوه اي اش لبخند مي زند و از كنار او كه رودرروي من ، روي يك صندلي نشسته بود مي گذشت. آن وقتها  مهيار گيسوانش را روي شانه اش مي انداخت و لبهايش را سرخ مي كرد.

شامگاه كه كار نوشتن خاطرات تمام شده بود ما دوباره دور هم جمع مي شديم و غذاهاي سبك را مزمزه مي كرديم. او و مهيار دوست داشتند غذاهاي تمام نواحي دنيا را امتحان كنند.مزاج من براي خوردن بعضي خوراكي ها مقاومت مي كرد ولي با اين حال با سرعتي كم نظير محتويات بشقابم را مي بلعيدم و غذا خوردن آنها را تماشا مي كردم.اين اواخر وقتي پشت ميز مي نشستيم او تمام مدت شانه اش را به شانه ي مهيار مي چسباند و زير گوش او آهسته نجوا مي كرد و مهيار با صداي بلند به حرفهاي او مي خنديد.

من قدي بلند و دماغ بزرگ و سر تيزي داشتم كه چون هميشه موهايم را مي تراشيدم قيافه ام مضحك به نظر مي رسيد.آن روزها هنوز تمام موهايم سفيد نشده بود و پوست سرم با آن موهاي تراشيده به پوست خز راسوي پاييزي اي مي ماند كه هنوز پوست جديدش را نينداخته است. يكي از روزها، وقتي داشت خاطره ي جديدي را راجع به دختر بلند قد و سياه گيسويي كه چشمهايي قهوه اي داشت، تعريف مي كرد و من، شيفته و غرق نوشتن آن بودم، متوجه شدم كه كم كم دارد به سكسكه مي افتد.سكسكه اش بالا گرفت تا جايي كه براي بار چندم بلند شد و از تنگ آب بلوريني كه معمولا" تا شب بي استفاده مي ماند ، آب خورد.آخر سر با حالتي وحشت زده حين بلند شدن از صندلي اش زمين خورد و سفيدي تمام  چشمهايش را گرفت و همانطور كه سكسكه مي كرد بيهوش روي كف اتاق رها شد.من از پشت ميز او را تماشا مي كردم.رنگ صورتش كه زرد شده بود كم كم به حالت عادي برگشت و از  شدت سك سكه اش كاسته شد.چشمهايش را باز كرد.بلند شد و روي زمين نشست.بند كفشهايش را باز كرد و دوباره محكم آنها را بست. ايستاد و به من گفت كه بايد برود.من مهيار را صدا زدم تا او را به بيرون در راهنمايي كند.آن شب من و مهيار تا صبح نخوابيديم و بي آنكه راجع به چيزي حرف بزنيم تا ديروقت توي تراس طبقه دوم آن خانه نشستيم .نزديكي هاي صبح وقتي بيدار شدم توي رختخوابم بودم. صداي مهيار از توي آشپزخانه مي آمد كه آهنگي را به زباني كه من نمي دانستم زمزمه مي كرد.مدت مديدي به سقف زل زده بودم ،تا وقتي كه مهيار داخل اتاق شد و من چشمهاي سياه و كشيده اش را ديدم كه مرطوب و قرمز بودند . وقتي از اتاق بيرون مي رفت، فرياد زدم : " او يك مكار است،هزار دختر سر بر شانه ي او گريه كرده اند. هزار دختر در دامن او اشك خواهند فشاند بي آنگه او يكي را دوست بدارد.هيچ نصيبي از آن نخواهي برد.." صداي فريادم در غمناله ي مهيار پيچيد و مهيار از ابتداي راه پله ي دوار پايين شد.

در تمام آن مدت او هيچ شبي را در آن خانه نماند و هميشه قبل از غروب،اصرارهاي من و مهيار را براي ماندن رد مي كرد . من كاغهايم را جمع مي كردم ، او از من خداحافظي مي كرد و  مهيار  او را تا انتهاي باغ، از ميان بوته هايي كه سايه هايشان روي سنگفرش افتاده بود رد مي كرد تا جاي كه توي سايه ها ، هر دوشان گم  مي شدند.من از تراس آنها را تا آخر تماشا مي كردم و بعد بر مي گشتم تا نوشته هايم را در طبقه بندي خاطره ها جا دهم.شبي كه فرداي آن، آنها رفتند، من توي تراس نشسته بودم و پيپم را دود مي كردم.خدمتكار بالا آمد تا از من خداحافظي كند.من از او خواستم كه مرا پايين ببرد .صندلي ام را هل داد و كمك كرد كه از پله ها پايين بروم. مهيار كنار استخر نشسته بود و به ماه كه توي آب افتاده بود نگاه مي كرد.آرام كنارش توقف كردم. ماه كامل بود و نور آبي آن  روي صورتش مي لرزيد. به او گفتم كي خواهد رفت.نگاهم كرد و گفت كه هر وقت او بخواهد اين شهر را ترك مي كنند.پرسيد كه آيا نوشتن خاطرات بس نيست. به او گفتم،كار من اين است كه آنها را بنويسم ولي اگر مي خواهد برود به من فكر نكند.همانطور كه نشسته بود و به زمين نگاه مي كرد سنگ ريزه اي را به آب پرت كرد.موجها تصوير ماه را توي آب را بهم  مي زدند. من به آن خانه فكر مي كردم كه پر از خاطراتي بود كه لحظات زيادي از گذشته ي ما لابلاي آنها سطر به سطر ، در هم ريخته و باژگون پراكنده بود.گويي هميشه منتظر رفتن او بوده ام بي آنكه لحظه اي به خود بينديشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

خوشم

اين روزها كه مي گذرد

خوشم كه اين روز ها مي گذرد.

 شعر قيصرامين پور اينطور شروع مي شه.

 

و اما ناصر خسرو شعرش رو اينطوري تموم مي كنه.

هم مرگ بر زمان شما نيز بگذرد                                    هم رونق جهان شما نيز بگذرد

فيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست                             هم بر پيادگان شما نيز بگذرد

آنكس كه اسب داشت غبارش فرو نشست                     گرد سم خران شما نيز بگذرد

...

اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع                             اين گرگي شبان شما نيز بگذرد.

 

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

اعلاميه : اينجا يه جورايي يه پاتق عمومي متروكه، براي دوستايي كه حوصله و علاقه شو دارن.

وقتهايي بوده كه بهم خوش گذشته.توي همين بلاگي كه الان دارم مي نويسم.خاطره هاي خوبي كه وقتي به جزئياتشون فكر مي كنم بي اختيار خنده ام مي گيره و ذوق ميكنم يا اينكه دلم مي گيره، بي اونكه ناراحت چيزي باشم.و اما اين حس خوبيه.مثل وقتي كه  دانايي هاي بي وقت رو داشتم مي نوشتم يا سگرگ و يا حتي آن مرد آمد.

 اينجا جاييه كه داستان كوتاهامو چاپ مي كنه. داستان هامو دوست دارم.بعضي وقتها راضي ام مي كنن.مي دونم كه مي تونن خيلي نجات بخش باشن ولي تا وقتي كه اينطوري مي نويسم و شوق نوشتن زياد و تنبلي نمي گذاره كه روي اونها كار كنم ، كار به جايي نمي برن.اين خاصيت آدماي آماتوره.خودم مي دونم.ولي مي دونم كه بالاخره يه چيزي مي نويسم كه جلوش همه  دستهاشون رو  بالا بگيرن! – ياد همينگوي افتادم كه گفته بود من همه رو ناك اوت كردم- 

و اون خيلي دور نخواهد بود.شايد20 سال ديگه .شايدم 10 يا 15 سال طول بكشه ،اگه که بتونم با فراغ بال كار كنم.من هميشه پله ها رو چند تا يكي كردم.اين كه هميشه هولم، واسم چيز خيلي عجيبي نيست.اين قانونيه كه من احساس مي كنم ميشه راجع به همه چيز بكارش برد، ولي انگار گاهي نميشه..نه؟

 بين خودمون بمونه، من فكر مي كنم هميشه ميشه. اگه كه قواي ذهني آدم سالم باشن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

    

 

            من مطمئن مي شوم دختري كه زنم به دنيا آورده است مال من نيست.يعني از تخم و تركه من نيست. حالا هيج كاري نمي شود كرد و اگر بخواهم كه لو بدهم آبرويي برايم باقي نمي ماند.بچه من شكل يك پيرزن است. پير زني كه لبهايش مثل لبهاي جادوگر پير آن قصه ، باريك و قرمز است. صورت سبزه اش چروكي ندارد و سفيدآبي كه به نظر مي رسد بهش ماليده ،توي چشم ميزند. زل مي زند توي چشمهايم و لبخند آرامي مي زند. آنوقت دوباره پلك مي زند. من مبهوت ، نگاهش مي كنم. انگار كه بايد هميشه بهش شير بدهم.روزي كه به دنيا آمد زنم از ديدنش وحشت كرد و شير سينه اش خشك شده. حالا به او شير مي دهيم تا نميرد.دكتر ها مي گويند زياد عمر نمي كند.يعني با اينكه نه ماه بيشتر عمر نكرده ولي پير شده و پايان زندگي اش نزديك است.مثل همه پير زنهاي دنيا . هيچ درد و مرضي ندارد . از يك دختر بچه سيزده ساله هم سالم تر است و قلبش هم خوب كار مي كند ولي به زودي مي ميرد. دختر پيرم ، موهاي حنايي شكسته اي دارد كه به قهوه اي مي زند.زنم مي گويد بايد برايش يك كلاه گيس بخريم. موهاي هيج بچه اي اينطوري نيست. و موقعي كه شيرش را توي شيشه مي مكد مثل بقيه بچه ها كه شيرشان را مي خورند به شيشه نگاه مي كند.اصلا گريه نمي كند و وقتي  خودش را كثيف مي كند با حوصله به نظر مي رسد، انگار كه راضي تر باشد. من نمي دانم كه اين چطور اتفاقي است كه آدم همچون بچه اي به دنيا بياورد. هيچوقت فكر نمي كردم كه اينطور بچه دار بشوم ولي الان ديگر بهش عادت كرده ايم. زنم هنوز نگاهش نمي كند ولي وقتهايي كه فكر مي كند گرسنه اش است ، آب جوش درست مي كند و شيشه شيرش را پر مي كند و به من مي گويد كه آنرا بهش بدهم. من از زنم راضي هستم.دوستش دارم . ولي بچه ام را نمي دانم.احساس مبهمي راجع بهش دارم كه معلوم نيست.انگار يك جور تقدير بد است اينكه همچين گرفتاري اي برايم پيش آمده . هميشه راجع به بچه ام احساس خوبي داشتم. بچه ها را دوست دارم و هميشه بهشان حق تقدم مي دهم. ديروز كه گهواره اش را توي حياط گذاشته بودم، تا كمي داخل خانه بودنش را حس نكرده باشم و به زن و زندگيم برسم. همينكه آمدم بهش سر بزنم كلاغ سياه بزرگي از توي گهواره اش پر كشيد و توي آسمان گم شد.ترسيدم.از كلاغ ترسيدم و از اينكه چشم و چال دخترم را در آورده باشد.وقتي بهش رسيدم خواب بود.آرام خوابيده بود و نفس مي كشيد. اتفاق هاي اينطوري زياد مي افتد.او هميشه به آسمان نگاه مي كند و منتظر چيزي است كه از آنجا بايد بيايد.

زنم مي خواهد كه ديگر هيچوقت بچه دار نشويم ولي من دوست دارم اين را ، كه بچه اي داشته باشم و با او بازي كنم و بازي اش بدهم. ببوسمش و برق چشمهايش را نگاه كنم.

  

دوم ارديبهشت ماه

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

من اهل درد دل كردن نيستم.اصلا" بدم مياد  ولي يه سري حرف هست كه دوست دارم بگم.

 

1-      فيلم مستند ابرام منصفي براي آخرين مرحله فيلم برداري نياز به پول داره كه از هوا نخواهد رسيد.من دو ساله زندگيم رو  روي اين قضيه گذاشتم.فكر مي كردم محسن نامجو آخرين بخش كار باشه ولي الان ميدونم كه نيست.پس منتظر اون پول ميمونم تا از همونجايي كه گفتم برسه.

2-      نميدونم چرا رهبر انقلاب ميخواد بياد پادگان ما و اونجا بايد 400 ميليون تومن هزينه بشه واسه بازسازيش و اينكه چرا ما بايد يه سرهنگ داشته باشيم كه بخواد تيمسار بشه و فكر كنه  راهش اينه كه من بايد يه فيلم  بسازم از مراحل بازسازي پادگان توي ده روزي كه ضرب العجل دادن و هر روز از 7 صبح تا 7 شب فيلم بگيرم از در و ديوار و سرباز و كارگر و پيمانكار و درجه دار و دزد و سگ ؟

3-      شبا خوابم نميبره! روزا هم نميبره. ولي بجاش يه وضعيت خاصي بهم دست ميده كه بيدارم ولي فكر مي كنم كه خوابم.واسه همينه احتمالا" كه اين روزا همش كلافه ام.

4-      ديشب پستهاي پارسال تا الانمو چك مي كردم. اينكه چقدر گه شده احوالاتم و اينكه سابق آدم مهربان تري بودم با خودم،با بقيه.

5-      به قرص فتوبارميتال فكر مي كنم كه با  5 تاش ميخوابي و بعد ميميري ،همونطور توي خواب. امروز توي داروخونمون يه بسته 50 تايي ازش بود.

6-      حسن شول يه سرباز صفره كه با اينكه همه فكر مي كنن ديوونه اس از بقيه سالمتره. امروز مي گفت :" دكتر! اتفاق عجيبي افتاده. يك روز كامل گم شده! يعني من جمعه شب خوابيدم و وقتي صب بيدار شدم يكشنبه بوده.من ميدونم كه  فقط چند ساعت خوابيدم . پس شنبه كجا رفته ! ؟ " بچه ي  يه ده حوالي كرمانه. گفتم بهش كه چي خوردي شب قبلش .گفت:  سه تا لورازپام!

 

پي نوشت :

- من دكتر نيستم.من يه ليسانس كامپيوترم كه تو بهداري ارتش با يه ليسانس روانشناسي اشتباه گرفته شده.در واقع من افسر بازرسي ام و مامور به خدمت در يگان بهداري (بخش مشاوره).

- حسن شول اسم مستند بعديمه كه توي پادگان ميسازم.اين يه مبارزه اس. حتي اگه فيلم ابرام هيچوقت تموم نشه. حتي اگه نذارن اونجا ازش فيلم بگيرم. حتي اگه اين حال سگم تا اون موقع بياد باهام.

- گوش 3.نشر ماهريز. Track 2. چه سازيه ؟

- عشق قبايي بود كه به تن ما گشاد آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

 

1.

سالي كه دوبار پاييز را ديد.

 

 

-         يه چيزي مي گي؟ دلم از سرما ترك زد.

-         يادت نره كه دوباره ارديبهشت به ديدنمون مياد. به ديدن من و تو. زياد دور نيست. شايد حتي نزديكتر از ديماه .

-          گلهاي قالي در ميان . علف تازه بالش سرمون ميشه  و دامنت پر نسترن و ياس سفيد.

-         من که اميدوارم.

-         نگو هميشه اميدواري هست كه  قصه ي كهنه شنيدن نداره.يه جايي گوشه دلت مي خوام كه  زمستون و بهارش  گرمه و دلم با دلت يكيه.

-          اميد داشته باش به اينكه زخم دلم خوب بشه و پاييز سرد برگ ريزو  از درختم بگذرونم، اونوقت خودم بهار مي شم و درختم بهار نارنج.

         

2.

وردي كه بره ها مي خوانند.

 

     چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؟ ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چهره هايي تماما" گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم ولي با كس ديگري به رختخواب مي رويم؟چرا عشق جماعي است دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گايد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟ نكند سر بر شانه ي تو گذاشته ام، مفيستو ، وقتي به درد گريه مي كردم؟

 

 ...........................................

 

 

 تو بازداشتگاه پادگان روي كف موزائيكي آب ول مي كنن  تا مجبور باشي  همونطوري كه توي مستراح مي شيني زانوهات خواب برن و  سگ لرزه بگیری و ندوني كه كي اين شب  لعنتي تموم ميشه تا از اونجا بيارنت بيرون.

 

 پینوشت:  پست این مطلب از ۱۹ آبان امسال تا همین اواخر دنبال کامل شدن یود. به قول ابرام منصفی " چه خوب و چه بد امکه رفتم و غروب امکه " . آرزو می کنم سال خوبی داشته باشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

تلخ پيش مي روم. مي گذرم.تا تنهايي خود و تنهايي جهان.تا تنهايي تو.اينجا پشت اين ميز، جهان به شكل غريبي مي چرخد با ستاره هايي كه سوسو مي زنند پشت ابرهاي سياهي ي دوار اين سقف. با گفتن نامي دوباره جهان تاريك شده است و تيرگي نفرت و بغض مي دمد از گوشه ي اتاقك تاريكي در پايين اين شهر . سقفي كه به زمين مي رسد و ساكنان خود را مي بلعد . چه راز اندوهباريست شب! راز خو كرده به  سياهي. در خود مي نشينم. جمع مي شود استخوانهايي كه ديگر ناي ايستادن ندارند. مقابل چشمهايي كه زيبا مي شوند براي ديدار من از فرسنگهاي دور.دوباره قافيه ي شعري كه روي لبانم جور در نيامده.دوباره به زبان  آوردن نامي روي  بيابان صاف ترين زمين بي چيز از حتي خاري. ايستادن و تماشا كردن سرنوشت جهان تنها. تماشاي تكرار چشمهايي كه مي شناسم  و تا صبح مي شود با آنها رفت. راز چشمهاي مهرباني كه مرا ياد نمي گيرند و جستجوي فصل مشترك نگاهي كه هيچگاه نبوده.آنسوتر زباني براي گفتگوي تن ها در محدوده اي كه جايي براي خواب است و آرام گرفتن چشمهاي بسته و آبستن. دنياي مهربانتريست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

      آخرين باري كه  گذاشته بود سبيلش بلند بشه يك سال و نيم پيش بود.تو اين مدت هر روز يا هر دو روز يه بار صورتشو چهار تيغه كرده بود.دختر دوباره بهش گفت كه سبيلش اصلا بهش نمياد  و اون جواب داد كه تا يه هفته ي ديگه پرپشت و بلند مي شه ، اونوقت اون و هيچ كس ديگه اي راجع به سبيلش همچين حرفي نمي زنه.

جلوي سوپر ماركت بزرگي كه تابلوش تبليغ يه سس فلفل معروف بود ايستادن. دختر پياده شد و راه افتاد طرف فروشگاه.پسر عجله اي  نداشت. دور تا دور كاماروي كرمي رو  گشت و درهاشو يكي يكي قفل كرد.يه بسته مچاله شده ي  سيگار از جيب كاپشنش در آورد و يه نخ از اونو بين لبهاش گذاشت. در حاليكه گردنش رو خم كرده بود تا آتيش گنده ي فندك  صورتشو نسوزونه ، اونو روشن كرد. دختر خريد كردن توي سوپر ماركتهاي بزرگ رو دوست داشت. با يه سبد چرخدار  راه مي افتاد توي راهرو هايي كه پر از جنس هاي ماركدار بود و هر چيزي رو كه ميخواست بر مي داشت. فروشگاه خلوت بود.

 وقتي پسر سيگار دومشو روشن كرد دخترصندوقدار  بسته ها رو يكي يكي توي كيسه هاي بزرك جا مي داد.توي گير و دار گذاشتن پاكتها يه بسته پاستيل نوشابه ای  رو از روي قفسه كنار صندوق كش رفت و چپاند توي جيب بلوزش. دختر جلوي صندوقدار ايستاده بود.كمي ترسيده بود و زير چشمي نيگاش مي كرد .با چشمك پسر خنده اش گرفت .صندوقدار به دختر نيگا كرد و آخرين كيسه رو به اون داد.

دختر صندوقدار وقتي صداي بلند ضبط صوت كاماروي كرمي قديمي كه يه دفعه بلند شد رو شنيد اهميتي نداد ولي صداي كشيده شدن لاستيكهاي ماشين روي آسفالت توجهش رو جلب كرد. از بالاي عينك گرد به كاماروي كهنه نيگا مي كرد.درحالي كه دور مي زد و دور مي شد ، لاستيكاش دود مي كردن.

آفتاب نيمه جون بعد از ظهر توي جاده ي خلوت ،  سايه ي ماشين رو روي تپه ها كش مي داد.

جلوي خونه ييلاقي توي جنگل ، پسر پاشو روي ترمز گذاشت و خاك و تكه چوبها و برگهاي خشك شده كنار لاستيكهاي عقب ماشين به هوا پريدن. پسر پياده شد، در حاليكه يه پاش روي زمين بود دستش رو به سقف تكيه داد و گفت: زيادم قديمي به نظر نمي رسه.اميدوارم چاه مستراحش پر نباشه. آفتاب از ته جنگل به سختي مي تابيد و نورش از بين برگ درختها به زمين نمي رسيد .

پسر سيگار به لب دوتا بسته ي بزرگ رو از عقب ماشين در مي آورد.دختر از پنجره زير شيرواني نيگا كرد و براش دست تكان داد.گفت: -خيلي قديميه ولي مث اينه  كه تازگيها  تعميرش كرده باشه.

 پسر داشت بسته هارو ميبرد داخل.

-         يه نيگا به مستراحش بنداز ببين كار مي كنه يا نه!

دختر زبونشو در آورد و با خوشمزگي گفت : من دستشويي ندارم، مي توني خودت امتحانش كني.

پسر بالا رو نيگا كرد و با خنده گفت : اگه اينطوره ،مي توني خودت بشيني تو كاسه توالت و سيفونو بكشي...

خنده اش قاطي سرفه شد و باعث شد كه توي پادري برگرده يه تف بزرگ به بيرون بنداره.

شب از نيمه گذشته بود .خونه ييلاقي ساكت بود و صداي  خش خش پرنده اي كه توي سوراخ سنبه هاي شيرواني تكون مي خورد به گوش مي رسيد. دختر آروم خوابيده بود و پسر به بالش تكيه داده بود و در حاليكه سيگارش رو دود مي كرد ، با نور كمرنگ چراغ نفتي بالاي ميز به يك تكه روزنامه زل زده بود.خاكستر سيگارشو پاي تخت، روي زمين مي تكوند و از پنجره به تاريكي بيرون خيره شده بود.پرنده روي بام شيرواني راه مي رفت و به سقف نوك مي زد.پسر به دختر كه آروم خوابيده بود  و دستهاش رو بين زانوهايش گذاشته بود ، نيگا كرد.زخم كوچك پايين لبهاش توي تاريكي به سفيدي مي زد. آهسته بلند شد . بلوزش رو پوشيد.از روي ميز چند تا دستمال توالت نواري برداشت و توي جيب بلوزش چپاند.چراغ نفتي روشنايي رو از گيره آويزان بالاي ميز برداشت و در خونه رو آروم روي هم گذاشت.به اطرافش نيگا كرد .نور چراغ ، كمي از محدوده ي درختاي جلوي خونه رو روشن كرده بود و پشت سايه روشن درختها سياهي بود و چيزي ديده نمي شد.راه افتاد به طرف پشت خونه كه كارش رو انجام بده. ماه از بين ابرها رد مي شد و نور آبي روي برگها رو كمرنگ مي كرد. از توي جنگل صداي ناله پرنده اي كه شبيه به قيژ قيژ شكستن چوب بود مي اومد.باد بين درختها به آرومي زوزه مي كشيد .انگار صداي پرنده بود كه شاخه ها رو تكان مي داد.

پسر جلوي خونه نشسته بود و زير نور مهتاب كفشهاش رو تميز مي كرد.باد شعله چراغ نفتي رو خاموش كرده بود .جلوي در فندكشو در آورد و سيگارش رو روشن كرد.درو به آرومي باز كرد و داخل شد.چراغ رو روي ميز گذاشت و فندكشو  روشن كرد و روي فيتيله گرفت. باد شعله  فندك رو تكان مي داد و اتاق رو روشن و خاموش مي كرد.دختر روي تخت نبود.كمي جا خورد.چراغ رو بالا گرفت و دور خودش چرخاند و اونو صدا زد . دختر توي تاريكي گوشه اتاق كز كرده بود  و دستش رو دور زانو هايش گرفته بود. صورتش رو به سمت پسر برگردوند. حالت صورتش با نور لرزان چراغ وحشت توي چشمهاش رو بيشتر مي كرد.دختر كاملا به طرف پسر بر گشت و با ناله ي خفيفي بين هق هق و زاريدن خودشو  روي كف زمين ول كرد ، انگار كه داشت  از حال مي رفت. پسر چراغ رو روي ميز گذاشت و اونو بلند كرد و آورد روي تخت. مچ دست و ساعدش ،خيسي قطره هاي آبی که زير رانهاي دخترجاری شده بود رو بخود گرفت.پسر با دندون لبهاي پايينش رو گزيد.روي تخت دختر مي لرزيد و دستش رو دور گردن پسر حلقه كرده بود و ازش جدا نمي شد.صداي نفسهاش بالا رفته بود و قفسه سينه اش مي لرزيد.كنارش دراز كشيد.

-         چي شده ؟

لبهاي دختر مي لرزيدند و درماندگي توي  چشمهاي بسته اش معلوم بود.پسر قطره هاي اشك رو كه به آرومي از روي گونه هاش به پايين سر مي خوردند رو پاك مي كرد.

-         چطور شد؟ از چي ترسيدي؟!

دختر حرف نمي زد.صداي نفسهاش با اينكه زير تر شده بود قطع نمي شد.كمي آرومتر شده بود و ديگه هق هق نمي كرد. پسر با لبخند موهاي روي پيشاني دختر رو عقب مي زد .

-         از چي ترسيدي؟ از تاريكي؟!

دختر به آرومي چشمهاشو باز كرد.نفسش رو بلعيد.

-         فكر كردم رفتي...  دوباره با خس خس نفسش رو خورد- ..  فكر كردم منو  اينجا، تنها ول كردي و رفتي.

پسر خنديد و دوباره خيسي دور چشمهاي دختر رو  با دست خشك كرد.

-         چت كردي.. زيادي كشيدي ، مي دونستم چت مي كني.

دختر به پسر خيره شد.سعي كرد كمي جدي تر باشه.

-         واقعا فكر كردم رفتي..ترسيده بودم.هيج جا رو نمي ديدم. فكر كردم همون سر شب كه خوابم برد رفتي و حالا چند نفر ريختن اينجا كه تيكه تيكه ام كنن.

پسر دوباره خنديد.

-         تو فضايي .. قبيله ي آدمخورا . نه؟

دختر توي بغل پسر صورتش رو برگرداند.

-         ازت بر مياد.قبلا نشونم دادي.

پسر پوزخند گفت:

-         آره. نبايد دوباره بهم اعتماد مي كردي.. تو امشب ميميري.

دختر با اخم گفت:

-         اگه لخت مادرزاد توي تاريكي كه چشات هيج جا رو نمي بينه توي يه كلبه جنگلي بيدار شي و يهو ببيني كه تنهايي  نمي ترسي؟

پسر با لبخند آرومي گفت:

-         نه...

كمي مكث كرد.

-         چت كردي!از سيگاريه. قشنگ معلومه كه چت كردي.. بخواب. خوب میشي.

دستش رو  از زير گردن دختر بيرون كشيد و و در حاليكه لم مي داد ، پاكت سيگار مچاله شده رو از جيبش در آورد.دختر سعي كرد بدون اينكه چشمهاشو باز كنه ملافه رو روي خودش بكشه.

اونطرف پنجره نور آبي ماه روي شاخه هاي لرزان  درخت افتاده بود و چشم هاي سفيد اشباحي رو كه توي جنگل ول بودند رو جابجا مي كرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

بوي شاش گرفته بودم.بوي تنهايي رقت آوري كه  كز كرده بود توي شلوارم و زير زير ناله مي كرد.سرم را بلند مي كنم.غروب خودرا توي كوچه ريخته و حالا اگر پايم را دراز كنم ديگر كسي نمي تواند به راحتي از كوچه رد شود.انگار آدمها با من دشمني دارند و من هنوز فكر مي كنم كه بايد آن دو  سه خط ديگررا به ته نامه ام اضافه مي كردم .دو سه خطي كه اگر نوشته بودم همه چيز فرق مي كرد.حالا من مثل  يك جنگجوي مغول كه سپاهش را گم كرده باشد توي بيابان اينهمه آدم ول شده ام. شب شده  است و جايي جايي را نمي بيند.كوچه بيصدا با قدمهاي بلند توي تن آدمها راه مي رود. آدمهايي كه دود مي كنند و از كوچه رد مي شوند . از آنها فقط رد دودشان مي ماند.من دود مي شوم.از ديوار خشت و گچي كوچه بالا تر مي روم . بالا مي روم تا تنهايي دوده هايي كه از شهر باقي مانده اند و دارند پايين مي آيند.سياه و كثيف با چشمهاي نشسته. پرت مي شوم توي نامه اي كه ناتمام مانده و دوباره سرد مي شود.نامه اي كه همه ي دنيا را تكان مي داد.بوي شاش و سيگار و گه سگي كه كمي آنطرفتر از من كارش را انجام داده.جمع مي كنم خودم را توي زانو هايم.توي بوي شلوارم و سيگاري كه  از صبح روي پوستم نشسته.

سگ گرگ!سگرگ. سگي كه گرگ شده .سگي كه پدر يا مادرش گرگ بوده يا گرگ شده.من سگرگي هستم كه كه گرگ شده.مثل هرزگي اي كه توي چشمهايم نشسته و بوي بدي كه مي دهم.سگ گرگ!مي گفت زنها گربه مي شوند، مردها سگ! من سگرگ شده بودم.زمستان و بوي آهوي گم شده شنيده بودم.سگ .گرگ .گم شده .آهويي پيدا مي كند. اينطور مي شود كه نژاد سگ و گرگ قاطي مي شوند.

نصفه ديگرم را رو مي كنم.آدمها با رقت  و نكبت نگاهم مي كنند.قطره قطره آب با درجه بالا ازم مي چكد روي انگشتهايم و بعد روي خاك و ديواري كه قاطي آسفالت شده و معلوم نيست.مورچه ها صلاة ظهر از اينجا رفته اند. از پاي اين ديوار توي سوراخ هاشان.سوراخ هايي كه توي كوچه هايشان هستند.تنگ و زشت و سياه. پخش شده توي خاك تاريك.معبر هايي كه به بوي بد تك تكشان مي رسد.ابرها دوباره جمع مي شوند كه بروند.باران كه بيايد ، فردا كه آفتابي شد دوباره مورچه ها از لانه هايشان بيرون مي زنند توي ماه سرد نكبتي كه كه بوي نان و  گرسنگي مي دهد. نصفه ي ديگرم را قايم مي كنم توي خودم. توي دهليز تو در توي مورچه ايم. سرم سنگين شده و چشمهام خودشان را به سياهي زده اند.شب كه مي شود بوها بيشتر مي شوند.بايد جابجا شوم از اينجا.دنبال بويي كه مرا با خود ببرد جايي.

 

 

پی نوشت

 

- ابراهیم گلستان : دراین چشم انداز بیشتر آدمها قلابی اند. هر جور شباهت میان آنها و کسان واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

برادرم تکیده تر شده بود.عین آدمهایی که در جوانی پیر می شوند نبود و عین آدمهایی که سختی کشیده اند و آرامند.

مثل روح شده بود. یک روح زننده که نفرین شده باشد و طاعونی را با خود اینور و آنور ببرد.مثل روح رنج کشیده ای که زجر کنونی اش از زجر هایی که کشیده کمتر نیست. و تمامش در یک اسکلت مجسم شده است. اسکلتی که پوستی بر آن کشیده است.

چهار ستون ورزیده اش هنوز ایستاده است ولی در صورتش آن روح مجسم فریاد   می زند.داشتم به این فکر می کردم آیا اسکلت هم می تواند لاغرتر شود...

برادرم پوستی نینداخته بلکه پوستش آبدیده و زخم خورده و نمک پاشیده بر آن...رنج و درد درد بودن او را از پا در آورده و هنوز از اینکه راه می رود و می تواند تکان بخورد به خود می بالم.غروری که احساسش چشمها را هم خیس می کند.از لجبازی او با مردن و نبودن احساس غرور می کنم.احساس غروری که ...

انگار که با خودش قهر کرده و تنش را که رنجور و تکیده و فرسوده است را جابجا می کند.انگار که کودکی باشم و رویاهایی  را به خیال می آورم که از غرور گذشته می آید.برادر تکیده ام.از اینکه همخون منی و از اینکه برادر خالص و هم نژادم هستی خوشحالم و از اینکه زنده برگشته ای به خود می بالم و برای همه بودنهایت و آنچه که برایت مانده و نیست و نداری و ازدست داده ای مغرورم.غروری که احساسش چشمها را خیس می کند و بلند بلند گریه می کنم .انگار که قلبهایم دیگر سنگی نیستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  | 

 

 

معمولا" حرفهایی واسه گفتن است ...

این روزا هیچ حرفی با هیچ کس ندارم،گاهی فکر می کنم لازم نیست حرفی زده بشه و همه چیز معلومه و هیچ چیز نیاز به هیچ توضیحی نداره...

 

   اینجا:

    - قضاوتی نیست و پرده در لحظه معلوم خواهد افتاد.

    ـ ما باید موزیک گوش بدیم.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت   توسط حامد ذوالفقاری  |